خرید بک لینک
مردم هنوز پشت سرم حرف می زننداز اینکه سخت در به درم حرف می زنند مردم از این که ؛ من به خودم پشت کرده اماز حال خویش بی خبرم , حرف می زنند حق با درخت بود _ سکوت همیشه سبز _با این گمان که کور و کرم حرف می زنند از شاعری که عقده ای چشم های توستاز پاره پاره ی جگرم حرف می زنند سنگ نگاه این همه چشم بدون شرحبا نازکای بال و پرم حرف می زنند مردم ازاین که من به تو دل بسته ام عزیزمی خواهم از تو دل ببرم حرف می زنند من با شما که حرف ندارم ولم کنیدبا من کبوتران حرم , حرف می زنند مردم به حال و روز بدم , خنده می کنندمردم دوباره پشت سرم حرف می زنند شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: مردم,هنوز,پشت,سرم,حرف,زنند, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

پی مراد تو , چرخی که روزگار نزدگلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد به دستهای یتیم و همیشه خالی ما_ زمانه هیچ به جز ترکه ی انار نزد نگو که عشق , به دریا زده دل ما رانه .. , چند مرتبه گفتم نزد ! هوار ... نزد! همیشه شاهدشان کفش های کوچک توستدو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد کدام روز , نگاه تو التماس نکردکدام شب , دل من ذره ذره زار نزد از این جماعت سر در قنوت گم کردهکسی سری به پرستوی غصه دار نزد چرا درخت دل کوچک حیاط شمابه شاخ و برگ خودش دانه ای انار نزد تو پابرهنه تر از رودهای دنیایینمی شود که به آب تو بی گدار نزد من و تو هر دو غریب همین غمستانیمگلی به گیسوی ما , آخر این بهار نزد شعر از سید محمد

برچسب: مراد,چرخی,روزگار,نزد, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

سعی دارد تا برانگیزد هراسم را کسیپرت می خواهد به خود از من _ حواسم را کسی شب که می پوشد مه افسوس بر عریانی امزیر نور ماه می شوید لباسم را کسی صورتش را پنبه ی مهتاب , مخمل ریختهفاش خواهد از درونم التماسم را کسی برتنش پیراهن پیری ست الیافش ادبباچنین شوریده حالی می شناسم _ را _ کسی خوشه های شعر , یک یک می رسند و سال هاستبرده از رؤیای گندمزار داسم را کسی کاش مهمان تبسم های تابستان کندحال و روز با زمستان در تماسم را کسی چشم هایم شهر زیر سیل های موسمی ستزیرپا انداخته گل های یاسم را کسی شعر ؛ رؤیاهای انسان را جهانی می کندکاش باور داشت حرف بی اساسم را کسی شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: سعی,دارد,برانگیزد,هراسم,کسی, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

دستم , دلم , سرم نه ,... تنم درد می کنددستم که می زنی , بدنم درد می کند ! جوراب و کفش من , کت و شلوار آبی امتا دکمه های پیرهنم ... درد می کند در ذاتِ جمله های من , اندوه ریختندمصرع به مصرعِ سخنم درد می کند با اجتماع بهت زده , جمع بی جنون ...هر لحظه هر کجا که "منم" درد می کند احساس می کنم که خطوط پیاده رو ..._در لحظه ی قدم زدنم درد می کند _ جمع اند ابرهای جهان در نگاه "او"اشک است اشک... چشمِ "زنم", درد می کند !؟ حتی همین غزل که شبیه خود من است_تا بیت بیت می شکنم _ درد می کند باران شو و ببار! کویرم که تشنه تنهر بوته بوته ی گوَنم درد می کند "مرفین" بوسه های تو , خوابم نمی کندمژّه به مژّه دوختنم

برچسب: دستم,دلم,سرم,تنم,درد,کند, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

سلام خواهر خوبم , غریب بی داداشچگونه ای؟ به چه حالی؟خوش خوشی؟… ای کاش ! به گوشه گوشه ی چادر نماز گل دارتبرای گریه فقط در تو میکنم کنکاش تبار و قاعده ی خون مشترک حرف استبیا و خواهر دلتنگی دل من باش ! هنوز هم دم در , کودکانه می گریمبه یاد کاسه ی سارا و عطر نذری آش گریستن خواهر جان گریستن خواهرمرا بگیر از آغوش من یواش یواش ... منم , غریب سفرهای از سر اجباربیا و پشت سر من به گریه آب بپاش مرا که این همه داداشی دلت هستمبه هر بهانه به هر شکل دوست داشته باش شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: سلام,خواهر,خوبم,غریب,داداش, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

پروانه ای در پیله ی پندار بودمدر بی زمانی خواب را بیدار بودم من احتمالا بودم و حتما نبودممن در گمان خویش در انگار بودم در ماجرای میوه ی ممنوعه ی توبیماربودم , مار بودم مار بودم ... وقتی بشر را نوبت چشم تو دادندمن بی خبر در انزوای غار بودم تا در مدار ماه افتادم به گردشبی دوست وبی دشمن وبی یاربود مبخت بشر یک یک به دست عشق وا شدمن بار زیرین ته انبار بودم این خون دلها خوردن من تازگی نیستاز بند ناف مادرم , خونخوار بودم شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: پروانه,پیله,پندار,بودم, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

گل"و یا"پوچ"بگو دستِ دلم را وا کنگلِ گم مانده ی اقبال مرا پیدا کن... ! سرِ دندان تو چون ماه سپید است-بخنددل حسرت زده را آب تر از دریا کن! همه ی ترسِ من این است که چشَمت بزنندلااقل پنجره ات را به جهان کم وا کن غم گیسوی تو دارد،شبِ دلتنگیِ منزودتر این شبِ نفرین شده را فردا کن تو که دلگرم تر از سینه ی تابستانیلطف کن دستِ دلِ یخ زده ام را "ها"کن "شمسِ" بابلسرِ دلتنگی ی من،حرف بزنشهرِ حیرت زده را، یک شبه "مولانا" کن شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: گلو,یاپوچبگو,دستِ,دلم, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

شب لب گشودو پنجره ها بسته تر شدند
بین من و تو فاصله ها مستقر شدند

شیطان بهانه ای شدو ظلمت دهان گشود
اجداد ما به روی زمین دربه در شدند

آخرچه حکمتی ست که درچهار راه عقل
دیوانگان بی سرو پا معتبر شدند

وقتی زمین ضمانت ما را نمی کند
حیرت مکن از اینکه درختان تبر شدند

تاچند چوب طفره زنی پشت دست خویش
باور بکن قبیله ی ما حیله گر شدند

شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: گشودو,پنجره,بسته,شدند, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

خوشیم با غم و اینکار غیرعادی نیستدر این جهان که مجالی برای شادی نیست خزان دو مرتبه تکرار می شود ،چندی ستچهار فصل خدا هم قراردادی نیست منم همان که به بخت سیاهش عادت کردشبی که در دلش امّید بامدادی نیست مدام عرصه ی یک اتفاق خود جوشممنی که هق هق ام اینروزها ارادی نیست به زور راندمت از خود ،خودت که می دانیهرآنچه را که نمی خواهی اش زیادی نیست نخواه سایه ی من سرپناه تو باشدبه سقف های ترک خورده اعتمادی نیست شعر از جواد منفرد

برچسب: خوشیم,اینکار,غیرعادی,نیست, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

در دست باد ، مثل غباری به هر جهتما زنده ایم ، زنده ی _ باری به هر جهت این " هشت و چار " پرت و پلا را بگو چقدرباید به روی خویش نیاری ؟! به هرجهت بر موج پر تلاطم این رود ناگزیرحالم شبیه حال اناری به هر جهت ... چون دانه های سنگی تسبیح پاره ایمدر خیزش خیال فراری به هر جهت ... گیسو بلند کرده نشاندی به دوش بادهر تار موت , تازه سواری به هر جهت ! هم من به روزگار سگی خو گرفته امهم تو محل سگ نگذاری، به هر جهت سطل زباله ای ست زمین بی حضور عشقافتاده در مسیر مداری به هر جهت .. ! امیدوار و منتظرم تا که بگذرداین چند روزه ی سر کاری به هرجهت .. شعر از سید محمد علی رضازاده

برچسب: دست,باد,مثل,غباری,جهت, نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:14

اسفند شد ، خود را در آغوش بهار انداختگل کرد نامش ، غنچه را از اعتبار انداخت روبنده ي چل تکه ي آيينه را وا کردبا دستمالش کاه در چشم غبار انداخت مثل نسيم از مرزهاي بي هوا رد شدمکثي ميان نطق سيم خاردار انداخت از نو به گلدان هاي خالي گل تعارف کردبا خنده هايش باغ را ياد انار انداخت پروانه هاي کاغذي را د

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

تا دست برد سمت دوات موربشپاشيد روي صفحه ي اصلي ، مرکبش برخاست بي خيال همين يک دقيقه پيشانداخت توي آينه بادي به غبغبش سنجاق سينه اي که مزين به نقره بودافزوده بود بر سر و وضع مرتبش گل-ميزهاي سنتي اش را که پاک کرددستي کشيد بر سر گل هاي کوکبش از راديو صداي زني مي رسيد کهسرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

به رقص مي کشمت پا به پاي شور دفم
که هاي و هوي تو را بشنوم ز هر طرفم

تو از سکون به جنون مي رسي و مي پيچد
صداي موج تو در گوشواره ي صدفم

دلم خوش است به روزي که با تو مي رقصم
که کوليان سيه چشم ديده اند کفم

کجاست چله ي چشمت ؟ که پرت خواهم شد
به هيچ سوي خود ناتمام بي هدفم

تمام هستي من هرچه هست سهم تو باد
که مستحق تري از وارثان ناخلفم

شعر از کبري موسوي قهفرخي

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

بند بدن نبودم و از تن در آمدمبيرون زدم از آينه ، از " من " در آمدم موسي نبودم اما در خلسه اي شگفتتاريک محض رفتم و روشن در آمدم نوري شدم که طاقت خاموشي اش نبودچون شعله اي کشيده به شيون در آمدم اي شبدر چهار پري که به يمن توهر بار زنده از دل بهمن در آمدم من لب نداشتم که ببوسم تو را ولياز شدت سکوت به گ

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

لب باز کردم ، واژه اي بي باک بيرون زدپروانه اي از حفره اي غمناک بيرون زد واژه به مست -آگاهي خلسه دري وا کرداز کوکنار نورسي ترياک بيرون زد گنجشک شد ، بر سيم ها وردي مقدس خواندآن گاه از محدوده ي ادراک بيرون زد در سرزمين من رسول نوظهوري شدهر جا عصا کوبيد آبي پاک بيرون زد اين زن که در غاري به نام من پي

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

شادمان گفتي از آن عاشق تنها چه خبر
خبري نيست، بپرس از غم دنيا چه خبر؟

خاطرم هست رقيبان پر از کين? من
همنشينان تو بودند، از آنها چه خبر؟

همه لبتشنه ، تو دريايي و من ماهي تنگ
از کنارآمدگان با لب دريا چه خبر؟

زاهدي دست به گيسوي رهاي تو رساند
عاشقي گفت که از عالم بالا چه خبر؟

باز ديروز به من وعد? فردا دادي
آه پيمان شکن از وعد? فردا چه خبر؟

شعر از سجاد ساماني

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

جدا کردند آدم ها مرا از تو، تو را از منتو دريايي و من ساحل، نخواهي شد جدا از من تو کاغذبادي و من در نخ زيبايي ات هستممبادا آن که قدر سوزني باشي رها از من تو مرز کفر و ايماني! چگونه بگذرم از تو؟اگر اين گونه باشد نگذرد ديگر خدا از من شکستم بارها و همچنان خاموش مي مانمصدا از سنگ مي آيد، نمي آيد صدا از

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

همه مستیم ولی کیست که عاشق باشد؟با دل گم شده از خویش موافق باشد؟ بستر باغچه گرم است که مریم شدهایمکیست در داخل مرداب ، شقایق باشد ؟ وقت شادی همه لبخند تو را میبوسندخوشتر آن دوست که همشانهی هق هق باشد فرصت آینه سنگ است بزن تا شایدپشت آیینه خداوند حقایق باشد عشق،دریای جنون است و خطر، میبایستدل در

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

میان گیسوانت دستهایم گم شدن دارددلم در عمق چشمت، شوری از مردم شدن دارد هوس کردم بیافتم ازنگاهت روی لبهایتبچینم بوسه ای که حسرت گندم شدن دارد تو معصومه ترین زیبای دنیایی بدون شککه هر شهری به پیش پات میل قم شدن دارد اگر آتش به دستان تو درهرقصه ای افتدسیاوش هم یقینا غصهی هیزم شدن دارد درون فصل های شع

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

گیرم که صحرا مال من باشد امواج دریا مال من باشد گیرم که پرواز پرستوهادر بیکرانها مال من باشد گیرم که آواز قناریهادر باغ تنها مال من باشد یک دست ماه و دیگری خورشیدخاک زمین پامال من باشد یا فرض کن هرجور میخواهمامروز و فردا مال من باشد اصلاَ تصور کن که غیر از توهر چیز و هرجا مال من باشد... این داش

برچسب: نویسنده: مهسا میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 1:32

صفحه بندی